السيد حامد النقوي (مترجم: افتخارزاده)

320

خلاصهء عبقات الانوار (حديث نور) (فارسى)

خواستم به سخن آيم ، ابوبكر گفت : به كار خودت مشغول شو و كارى نداشته باش . من نخواستم او را ناخشنود كنم و به خشم درآورم . ابوبكر كه از من بردبارتر و سنگين‌تر بود ، به سخن آمد . به خدا سوگند ، از سخنان و كلماتى كه من رديف كرده بودم كه بگويم ، چيزى فرو نگذاشت ، بلكه بهتر را گفت و ساكت شد . وى چنين گفت : خوبىهايى كه براى خود گفتيد ، به راستى چنين است و شما شايسته‌ى آن‌ها هستيد و هيچ‌گاه اين امر جز براى اين خاندان از قريش به رسميّت شناخته نخواهد شد . آنان در بين عرب ، از همه شريف‌تر و اصيل‌ترند . من براى شما يكى از اين دو نفر را مىپسندم . با هر يك از اين دو كه مىخواهيد ، بيعت كنيد . در حالى كه بين ما نشسته بود ، دست من و ابوعبيده جراح را گرفت و اگر غير از اين را مىگفت من ناراحت نمىشدم . به خدا سوگند اگر پيش مىرفتم و گردنم را مىزدند براى من نزديك‌تر از اين گناه بود كه بر گروهى كه ابوبكر در بين آنان بود ، فرماندهى داشته باشم ، مگر اين‌كه به هنگام مرگ ، چيزى به خاطرم افتد كه الان آن را نمىيابم . يكى از انصار گفت : اساس و محور اين كار منم ، هم از ما امير باشد و هم از شما اى گروه قريش اميرى باشد . گفت‌وگو و هياهو زياد شد و صداها بلند گرديد تا اين‌كه از اختلاف ترسيدم و گفتم : دستت را بگشاى اى ابوبكر . وى دستش را باز كرد . ابتدا من ، سپس مهاجران و بعداً انصار با او بيعت كردند . بر سعدبن‌عباده هجوم آورديم . گوينده‌اى از قبيله‌ى آنان گفت : سعدبن‌عباده را كشتيد ، من گفتم : خدا سعدبن‌عباده را بكشد . عمر گويد : به خدا سوگند ، در بين همه‌ى چيزهايى كه ما در اختيار داشتيم ، كارى قوىتر از بيعت با ابوبكر نبود كه ترسيديم مردم از ما جدا شوند و بعد از ما ديگر بيعتى با هيچ‌كس صورت نگيرد كه يا بيعت كنيم بر چيزى كه نمىپسنديم ، يا مخالفت كنيم و فسادى روى آيد . هر كس بدون مشورت با ديگر مسلمانان با مردى بيعت كند ؛ او و همان‌كس كه با او بيعت شده است ، هر دو در معرض كشته‌شدن خواهند بود . « 1 » اين روايت را ابن‌هشام و ابن‌جرير طبرى و متّقى نيز نقل كرده‌اند . « 2 »

--> ( 1 ) . صحيح بخارى ، كتاب الحدود باب 31 . ( 2 ) . سيره ابن‌هشام 2 : 657 - 661 ؛ تاريخ طبرى 3 : 203 ؛ كنزالعمال 5 : 644 - 647 .